خبرگزاری مهر – گروه فرهنگ: سخن از شهریار سخن است. سید محمدحسین بهجت تبریزی، متولد سال ۱۲۸۶ هجری شمسی در روستای خوشکناب آذربایجان و در جوار کوه افسونگر حیدربابا که باعث شد تا در میانسالی، منظومه بدیع «حیدربابایه سلام» را به زبان مادری بسراید؛ منظومهای که مرزها را درنوردید و در برخی کشورها، نُقل محافل شعر و ادب شد.
شهریار ۱۴ ساله بود که به اصرار پدرش عازم تهران شد تا به دارالفنون برود و پس از طی مقدمات، درس طبّ را آغاز کند. او پزشکی را آغاز کرد، اما به پایان نرسانید. به نظر میرسد شکست عشقی او در این سنین، نقشی عمده در ترک تحصیل پزشکی سید محمدحسین داشته است.
شهریار در این سالها، میسرود و میسرود و البته بیشتر هم عاشقانه میسرود و از وام گرفتن از شعر لسان الغیب هم ابایی نداشت:
ای ماه شب دریا، ای چشمه زیبایی
یک چشمه و صد دریا فری و فریبایی
من زشتم و زندانی اما مه رخشنده
در پرده نه زیبنده است با آنهمه زیبایی
افلاک چراغان کن کآفاق همه چشم اند
غوغای شبابست و آشوب تماشایی
سیمای تو روحانی در آینه دریاست
ارزانی دریا باد این آینه سیمایی
زرکوب کواکب را خال رخ دریا کن
بنگار چو میناگر این صفحه مینایی
با چنگ خدایان خیز آشفته و شورانگیز
ای زهره شهر آشوب ای شهره به شیدایی
چنگ ابدیت را بر ساز مسیحا زن
گو در نوسان آید ناقوس کلیسایی
چون خواجه تن تنها با سوز تو دمسازم
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
و این نیز یکی دیگر از عاشقانههای اوست:
شاهد شکفته مخمور چون شمع صبحگاهی
لرزان بسان ماه و لغزان بسان ماهی
آمد ز برف مانده بر طره شانه عاج
ماه است و هرگزش نیست پروای بی کلاهی
افسون چشم آبی در سایه روشن شب
با عشوه موج میزد چون چشمه در سیاهی
زان چشم آهوانه اشکم هنوز حلقه ست
کی در نگاه آهوست آن حجب و بی گناهی
سروم سر نوازش در پیش و من به حیرت
کز بخت سرکشم چیست این پایه سر به راهی
رفتیم رو به کاخ آمال و آرزوها
آنجا که چرخ بوسد ایوان بارگاهی
دالانی از بهشتم بخشید و دلبخواهم
آری بهشت دیدم دالان دلبخواهی
دردانهام به دامن غلطید و اشکم از شوق
لرزید چون ستاره کز باد صبحگاهی
چون شهد شرم و شوقش می خواستم مکیدن
مهر عقیق لب داد بر عصمتش گواهی
ناگه جمال توحید وانگه چراغ توفیق
الواح دیده شستند اشباح اشتباهی
او در ادامه همین شعر، هرچه به جز افسون عشق و نفسهای عشقبازان را، افسانه و البته امری واهی میبیند و میآورد:
افسون عشق باد و انفاس عشقبازان
باقی هر آنچه دیدیم افسانه بود و واهی
عکس جمال وحدت در خود به چشم من بین
آئینه ام لطیف ست، ای جلوه الهی
ماییم و شهریارا اقلیم عشق آری
مرغان قاف دانند آئین پادشاهی
او همچنین بازگشت معشوق سنگدل خود را، دیرهنگام و بسان نوشدارویی بعد از مرگ سهراب میپندارد و یکی از جاودانهترین اشعار خود را چنین میسراید:
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان تو ام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت می روی تنها چرا
و اما یکی از مفاهیم مورد علاقه شهریار در شعر، توجه دادن به گذار جوانی و گذر عمر است:
شباب عمر عجب با شتاب میگذرد
بدین شتاب خدایا شباب میگذرد
شباب و شاهد و گل مغتنم بود ساقی
شتاب کن که جهان با شتاب میگذرد
به چشم خود گذر عمر خویش میبینم
نشسته ام لب جویی و آب میگذرد
به روی ماه نیاری حدیث زلف سیاه
که ابر از جلو آفتاب می گذرد
خراب گردش آن چشم جاودان مستم
که دور جام جهان خراب میگذرد
به آب و تاب جوانی چگونه غره شدی
که خود جوانی و این آب و تاب میگذرد
به زیر سنگ لحد استخوان پیکر ما
چو گندمی است که از آسیاب می گذرد
کمان چرخ فلک شهریار در کف کیست
که روزگار چو تیر شهاب می گذرد
این هم شعر دیگری در همین موضوع است که تنها به بیان بیت اول آن اکتفا می کنیم:
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گُم کردم جوانی را
و این نیز شعر دیگری است؛ با بیانی دو پهلو و شگرف:
از زندگانی ام گله دارد جوانی ام
شرمنده جوانی از این زندگانی ام
دارم هوای صحبت یاران رفته را
یاری کن ای اجل که به یاران رسانی ام
پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق
داده نوید زندگی جاودانیام
چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر
وز دور مژده جرس کاروانیام
گوش زمین به ناله من نیست آشنا
من طایر شکسته پر آسمانیام
گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند
چون می کنند با غم بی همزبانیام
ای لاله بهار جوانی که شد خزان
از داغ ماتم تو بهار جوانیام
گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سود
برخاستی که بر سر آتش نشانی ام
شمعم گریست زار به بالین که شهریار
من نیز چون تو همدم سوز نهانیام
و اما شهریار پس از رها کردن تحصیل در رشته پزشکی، از سال ۱۳۱۵ و به عنوان کارمند، وارد بانک کشاورزی شد و البته همچنان میسرود:
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم
در آستان مرگ که زندان زندگی ست
تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم
پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل
یک روز خنده کردم و عمری گریستم
طی شد دو بیست سالم و انگار کن دویست
چون بخت و کام نیست چه سود از دویستم
گوهرشناس نیست در این شهر شهریار
من در صف خزف چه بگویم که چیستم
او در این سالها با برخی از دوستان خود از جمله استاد صبا و استاد نیما همراه بود و حتی برخی از اشعار خود را نیز با ذکر نام آنان سروده است:
نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم
سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم
من از دل این غار و تو از قله آن قاف
از دل به هم افتیم و به جانانه بگرییم
دودی ست در این خانه که کوریم ز دیدن
چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم
آخر نه چراغیم که خندیم به ایوان
شمعیم که در گوشه کاشانه بگرییم
من نیز چو تو شاعر افسانه خویشم
بازآ به هم ای شاعر افسانه بگرییم
از جوش و خروش خم و خمخانه خبر نیست
با جوش و خروش خم و خمخانه بگرییم
با وحشت دیوانه بخندیم و نهانی
در فاجعه حکمت فرزانه بگرییم
با چشم صدف خیز که بر گردن ایام
خرمهره ببینیم و به دُردانه بگرییم
بلبل که نبودیم بخوانیم به گلزار
جغدی شده شبگیر به ویرانه بگرییم
پروانه نبودیم در این مشعله باری
شمعی شده در ماتم پروانه بگرییم
بیگانه کند در غم ما خنده ولی ما
با چشم خودی در غم بیگانه بگرییم
بگذار به هذیان تو طفلانه بگرییم
ما هم به تب طفل طبیبانه بگرییم
و اما یکی دیگر از نقاط عطف زندگی شهریار، درگذشت مادرش در سال ۱۳۳۱ است که باعث شد تا شعر «ای وای مادرم»، خلق شود. او در بخشی از این شعر چنین سروده است:
آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگیّ ما همه جا وول می خورد
هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم
هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا به هم نزند خواب ناز ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها
او مُرد و در کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سرسلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرف ها برای تو مادر نمی شود
این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور
یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت
آینده بود و قصه ی بی مادریّ من
ناگاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو
باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم...
شهریار البته اشعار متعددی هم درباره اهل بیت عصمت و طهارت(ع) دارد که شعر منحصر به فرد «علی ای هُمای رحمت» و ماجرای رویای صادقه آیتالله مرعشی نجفی، هم نشانه صفای باطن شهریار و هم نشانهای است از امضای امیرالمومنین(ع) بر پای این شعر. شهریار البته اشعار دیگری هم درباره خاندان عصمت دارد که شعر با مطلع «شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین» از آن جمله است.
و سرانجام این شاعر شیدا، در مانند چنین روزی یعنی در ۲۷ شهریور ماه سال ۱۳۶۷ رخ در نقاب خاک کشید و با بدرقه دوستان و همراهانش، در مقبره الشعرای تبریز آرام گرفت.


نظر شما